تبليغاتX
دادگــاه عــشــق
دادگــاه عــشــق

زندگی با من هر چه کردی گذشت با تنها یادگار من بساز...

وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفت

وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت

ای همدم تنهایی خلوت دل

وقتی رفتی روزم شبی تار شد

وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد

رنگی زشت سیاه و کدر شد

ای همدل وهمدم

با که بنشینم بگویم اینهمه غم

مادر ای ماه نور

از چه رو رفتی قلبم آزردی

رفتنت را چطور باور کنم من

تورفته ای من مانده ام

این زنده بودنم را

چطور باور کنم من

 

                                       

سلام دوستای گلم

خوبید؟

روز مادر و به همه مامانای دنیا تبریک میگم

دوستای گلم قدر مادرتون و بدونید و هیچ وقت نرنجونیدشون که بعدش پشیمون بشید

شاید دیگه آپ نکنم ولی همیشه به یادتون هستم و همیشه هم دوستون دارم

 بازم این روز و به همه مامان ها تبریک میگم

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا نمی دانم  اسم اولین پرنده بود و چطور به سوی تو بال و پر گرفت. نمی دانم اولین قطره باران در چه روزی بر شانه های زمین فرو افتاد نمی دانم اولین کلمه ای که متولد شد چه نام داشت نمی دانم چه موقع اولین پنجره باز شد و کدام دست اولین در را بست.نمی دانم نام فرشته ای که زودتر از همه بوی تو را حس کرد چیست.

نمی دانم که چرا این همه را نمی دانم اما مهم نیست خوشحالم که دفترچه ای دارم که می توانم نام های بلند تو را یکی یکی در آن بنویسم.

خدایا نمی دانم نخستین بار عاشق تو شد و توانست عشق را درست تلفظ کند.نمی دانم چه کسی قبل از همه در وصف چشم های تو شعر سرود.نمی دانم چرا دریا آبی است و شقایق و یاقوت سرخ...نمی دانم چه کسی اولین بار خواب تو را دید و اولین نامه را برای تو نوشت.نمی دانم عطرهای گوناگون تو را با کدام الفبا بنویسم اما خوب می دانم که اجازه دارم هر روز یک قدم به تو نزدیکتر شوم و نام آخرین روز آفرینش را از تو بپرسم.

خدایا درختان  لیمو لیمو و بوته های یاس و شب بو چقدر خوشبخت اند که عطر ناب تو را تفسیر میکنند و صدف ها چقدر خوشحالند که به رنگ مهربانی تو در آمدند و پر از تکه های سپید بهشت اند.

خدایا لحظه های با تو بودن را به هیچ کس نمی فروشم و برای گنجشک هایی که عاشق نیستند دانه نمی پاشم.روحم را در رودهایی که به سوی تو موج بر می دارند می شویم و به دست هایی که هر شب در ایوان آسمان گیسوان ماه را می بافند درود می فرستم...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 15:31 توسط مـهـشـیـد| |

خدایا

چه لحظه های که تو زندگی گمت کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم  نکردی...

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...

چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح منه ...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه اوردم تو پناهم دادی...

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرمش دادی... 

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

وقتی دوستام درددلاشون و برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...

اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ...  و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...

و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....

 

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم    دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت

دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 15:39 توسط مـهـشـیـد| |

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دايره قسمت نازيبايی تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .

کلاغ غمگينانه گفت: کاش خداوند اين لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را بست تا ديگر آواز نخواند.

خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست . فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند

سياه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.

وکلاغ هيچ نگفت.

خدا گفت: سياه ، چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنينی . زيبايی ات را بنويس و اگر تو نباشی، جهان من چيزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دريغ نکن .

و کلاغ باز خاموش بود.

 خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، اين منم که دوستت دارم ؛ سياهی ات را  و خواندنت را .

و کلاغ خواند . اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 22:34 توسط مـهـشـیـد| |

افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم. من التماس نگاهت رابا مظلوميت تمام فرياد كردم وهر شب نوشته هاي عريانم را در كوچه پس كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي توبودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند غصه می خورم. شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد.

اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران............

شادي ام ديدن رويت بود نه نوشته اي كه فريبم دهد

من انسان نخستين نيستم كه وجودم تشنه تكلم باشد

منتظرت می مونم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:5 توسط مـهـشـیـد| |

سلام خوبید دوستای گلم ...

یه سالی همچین روزی یه دختری اومد تو این دنیا ...

اگه میدونست چی در انتظارشه که هیچ موقع نمی یومد...

ولی اومد ...اومدو زندگی کرد تا حالا که شده 2۱ ساله ...

آره دوستای گلم امروز 13 شهریور سالروز تولدمه...

 

تولدم را به احساسم تبريک می گويم که همزاد من است ... به ایوان خانه که هر غروب مرا ناخوانده می پذیرد ..... به آسمان که به نگاه من گره خورده .... به درخت های باغچه که مرا به صبوری می خوانند ..... به دفتر خیس شعرهایم که چرک نویس احساسات یک دختر تنهاست .... و به شب که همچنان مرا به بزم سکوتش فرا می خواند.... تا خلوتم را قدری شاعرانه تر به خوردم دهد. ...

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش من يک بچه آهو مي شدم
مي دويدم روز و شب در دشتها
توي کوه و دشت و صحرا روز و شب
مي دويدم تا که مي ديدم تو را
........
بهترين شادباش ها تقديم به شما،
بمناسبت ميلاد امام علي بن موسي الرضا-ع

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:25 توسط مـهـشـیـد| |

خدایا مرا ببخش
اگر ماهی قلبم بر خلاف جریان رود توست

مرا ببخش ، اگر شادابم و جسور
اگر بی عقلم و عاشق

خدایا مرا ببخش
اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام
اگر ذره ذره ی وجودم را از عشق آفریده اند
اگر عشقم گناهی نابخشودنیست
و اگر گناهم را دوست می دارم

خدایا مرا ببخش
مرا ببخش اگر هیچ گاه فراموشت نکرده ام
مرا ببخش اگر شاخه های تاریک ، و علف های هرز را کنار زده ام
و به روشنایی ، و به نور رسیده ام
مرا ببخش اگر باران را با دست های پست خود آلوده ساخته ام
مرا ببخش اگر بر زمینت پای می گذارم
و اگر به شوق دیدن تو در آسمانت ، پرواز می کنم
مرا ببخش اگر با چشمان خود خورشید را
در انبانه ی سینه ام انباشته می کنم
مرا ببخش اگر مترسک باغچه ی قلبم
ایمانم را پرواز داده است
و اگر تو را
در میان خوشه های قلبم پنهان ساخته ام
مرا ببخش اگر فراموش کرده ام نام تو را
و اگر با طنین لب های او
به نام های تو می رسم

خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام
خدایا مرا ببخش

 

سر افطار و نمازاتون منو هم دعا کنین...

دوستون دارم.... 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:47 توسط مـهـشـیـد| |

پناهگاهم در میان تمام شب هایم جز خودم و یک اتاق خالی و سکوت ، چیزی بیش نبود ..
وقتی که دلم می گرفت ، وقتی که گریه ام از سر می گرفت ، تنها پناهگاهم خلوت تنهایی بود ...
در طول زندگانیم کسی نپرسید چرا لبخندهایت خشک و بی امید است ..
کسی خلوت تنهاییم را حس نکرد . . .

آسمان بغضش را بر سر من خالی کرد ..
و برای همیشه مرا با سکوت ، رها کرد ..
حتی لحظه ای نشد که گریه ام بدون ابراز محبت نسبت به تو باشد ،

نسبت به تو تنهاترینم ...

شاید اشک هایم را به پایت ریختم تا زندگی را از سر بگیرم ..
شاید گریه هایم را شبانگاهان ستارگان آسما ن برایت نقل کرده باشند ...
شاید سکوتم نشانه زندگی و گذر از بی کسی بود ...
امروز بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ است و برایت می لرزد ،...

 برای دیدنت می خواهم نفسم را در سینه ام برای لحظه ای نیز حبس کنم

و چیزی از دل آشفته خود جلوه گر کنم ...

دل من که گریسته و می گرید و خواهد گریست ...
آری ، پناهگاه من ، تنها جایگاه من عشق من است ....
جایگاهی که دیرینه است که در میان آرزوهایم پنهان شده اند و شاید هم گم کرده ام باشد ... مامن و پناهگاه من در میان سکوت تنهاییم مانده است و می ماند...

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 19:59 توسط مـهـشـیـد| |

امشب سکوت تنهایی، فرصت را به نگاه جستجوگرم داده تا سوار بر پرنده خیال نگاهی ژرف به آنسوی رویا نماید. رویایی که سایه‌ایست از حقیقت. ..

شرم دیدار، صداقت گفتار و مهر کردار، مروارید اشک را در چشمانم به زنجیر دل می‌کشد. قطرات اشک هم‌چون شبنم علاقه، آرام دست مهر خود را بر گونه‌های سردم می‌کشانند و گرمای رفاقت با عشق را با اخلاص به آن‌ها هدیه می‌کنند. ..

صدای التماس بغضی در سینه‌ام، قلب رنجورم را مخاطب می‌سازد و او را به سوی دادگاه عشق در محضر وجدان فرا می‌خواند. قلب رنجوری که خود با کوله‌باری از غم و اندوه مهر را با عشق بر سر سفره‌ی احساس نشانده و صداقت را با وی تقسیم نموده و حال باید به عنوان عضوی بی‌احساس در دادگاه عدالت در میز محاکمه قرار گیرد. ..

سرمای اتهام هم‌چون توده‌ای از یخ، قلب بی‌گناهم را فرا می‌گیرد و سوز سرمای پنهان بهتان سراسر وجودم را می‌پیماید. بار دیگر چشمه‌ی پاک احساس که هنوز نگاه پراحساس مهر را با بغضی خیس به یاد دارد، قطره‌ی گرم اشک را به سوی قلب محصور در سرمای بی‌وفایی رها می‌کند تا شاید بتواند شعله‌ی شمع امید را در سرمای بی‌وفایی روشن نگه دارد....

آنسوتر، بغضی با بدنی کبود و مجروح که لایه‌های سرخ رنگ خون بر سیاهی تازیانه‌های احساسش لخته گشته و چهره‌ی وضو ساخته‌ی حلاج را در خاطرها زنده می‌کند، با چشمانی خیس،نگاهی بی‌ریا به تپش قلبم که لباس اتهام به تن دارد می‌دوزد. گویی او نیز گناهکاری قلب را باور ندارد!! ...

وجدان با جامه‌ای لطیف از عشق بر صندلی عدالت می‌نشیند و با چشمانی پرتردید نگاهی عمیق بر جسم رنجور قلب و دیده‌ی پرالتماس بغض می‌اندازد تا شاید حقیقت را از زیر سایه تردید رها سازد. سیلی از مروارید اشک، حیران مسیر احساس را طی می‌کنند و خود را به داگاه می‌رسانند تا خود شاهد این جدال باشند. ...

بغض با نگاهی عاشقانه به شکافهای تازیانه‌ی مهر بر بدن لطیفش نگاه می‌کند و شیرینی این عشق را با آزاد کردن آهی در سینه نمایان می‌کند و قلب را به راندن این مهر از موطن احساس متهم می‌کند. ...

قلب نیز که با نگاهی گریان، بدن عریان بغض را می نگرد، صدای موزون تپش را به هم می‌بافد و از پذیرایی صادقانه‌ی خود با مهر می‌گوید و سفره‌ی احساس را که با خلوص در مقابل مهر بر زمین چید، به عنوان گواه فرا می‌خواند سایه‌ای از ابهام صحن دل را فرا می‌گیرد. به راستی حقیقت کجاست؟! ...

وجدان پس از مدتی سکوت، نگاه تردید را با نگاهی از امانت معاوضه می‌کند و مهر را که بغضی را در سینه با بی‌مهری خفه کرد و قلبی را که صداقت را به وی ارزانی داشت، با بی‌وفایی شکست و به قصد سفر به ناکجاآباد، احساس را زیر پا نهاد و عشقی را فراموش کرد، پاسخگوی این جفا معرفی می‌کند و دادگاه را با آهی سرد به پایان می‌رساند. ...

 

قیامت بی حسین غوغا ندارد”شفاعت بی حسین معنا ندارد”حسینی باش كه در محشر نگویند”چرا پرونده ات امضاء ندارد

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:35 توسط مـهـشـیـد| |

خدایا، وقتی بار امانتت را بهم دادی کوله پشتی ام از عشق لبریز شد و فرشته ها با تعجب نگاهم کردند. حال شونه هام از کوهستان های پربرف سنگین تر است و اگر چراغ لطف تو پیوسته روشن نباشد هرگز نمی تونم این بار را به مقصد برسانم.

خدایا گاهی آن قدر خودم را گم می کنم که نمی تونم تو را پیدا کنم و آنقدر تاریک میشم که روی ماه تو را در جوانترین چشمه هم نمی بینم . خدایا دوست دارم رد مهربانی تو را روی گلابی ها و ریحان ها ببینم و نام خوب تو را از گنجشک های عریان بپرسم ولی...

خدایا گاهی با خود میگم چرا مثله یک درخت به دنیا نیومدم، یک سپیدار سرسبز؟ چرا مثله دریا موج بر نمیدارم و مانند پرنده ها اوج نمی گیرم؟ چرا در آغوش کلمه ها نمی میرم؟ چرا مثله یه شمعم و و سراپا می سوزم؟...

خدایا دستم مو بگیر و با خودت به باغ های رو به باران ببر! من نمی خوام از عقربه های ساعتم عقب بمونم . من نمی خوام در پیاده رو های ابری دنبال صدای صاف تو بگردم.

خدایا دوست دارم در گوشه ای دنج از رنج مقدس ادم ها بنویسم و دعا کنم اشک های گرم عاشقان به دریایی که از کنار دست های تو میگذرد، بریزد...

 

راستی دارم میرم امام رضا واسه همه دعا میکنم شما دوستای گلم هم واسم دعا کنین همتون و دوست دارم خیلی زیاد...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 7:9 توسط مـهـشـیـد| |

 مامانم خيلی دوست دارم.........

مي خواهم تصويرت را بكشم.

تصويرت را مادر

اول صورتت را مي كشم.

براي يك قاب

قاب رنج ، يا يك رنج قاب گرفته .

و بعد خطوط نا تمام صورتت را كه انگار مي خواهند قاب را بشكنند.

اما نه ، اينها يادگار لحظه اي هستند كه قلب قاب شكست و فرو ريخت.

چشمهايت را همانند دريا، بسان اقيانوس لايتناهي هميشه متلاطم كه درون آن موج ميزند از مرواريدهاي بي شمار

كه سالهاست خود را به پيكره ي اين ساحل فرسوده مي كوبند نقش مي كنم.

و گونهايت را ، چون ساحلي كه رد پاي خسته از ايام سطح صاف آن را مواج كرده است .

و لبخندت را كه هميشه تاريخ به زندگي ميخندد و زندگي با تو سر ناسازگاري دارد را .

اي قديسه ي آسماني كه بر روي اين كره خاكي متجلي شدي .

وقتي لبخند ميزني خطوط رنج در ساحل لبهايت پهلو ميگيرد و چين و چروك هاي گره خورده بر پيشانيت روايت سالها درد و رنج را به تصوير مي كشد ، كه گويي رنج ، خنده را مي شكند و خنده ، رنج را .

دوران حياتت هميشه به همين منوال بوده است ، رنج خنده و خنده رنج .

و حال گرفتار شده در رنگين كمان رنگها مي خواهم نقاشي تصويرت را رنگ آميزي كنم .

راستي : چشمانت چه رنگي است ، و من هيچ وقت نتوانستم بفهمم .

رنگ چشمانت را كه انگار انعكاس همه ي چيزهايي است كه ميبيني.

و چشمانت هميشه نمناك از باران دلهره و اضطراب است .

و باران رنگي ندارد.

آري چشمانت همرنگ اشك آسمان است كه بر گونه سرد زمين ميريزد.

پس اشكهايت همچون زلال و پاكي چشمه ها هر بار رنگ خاصي دارد .

رنگ شادي ، رنگ غم ، و رنگ بي رنگي .

و گونه هايت ، زرد نيست ، سرخ فام هم نيست ، به رنگ مهتاب است .

مهتابي ، در نهايت سادگي زيبا و بي رنگ .

و انگشتانت كه گويي انتهاي خطوط نا تمام صورتت را نمايان مي نمايد.

اصلا انگار تو مجموعه ي خطوط نا تمام به جاي مانده در تاريخ هستي .           

خطوط آرزو به استمرار بودن را در تو ، خشونت بي رحمانه روزگار وحشيانه به اضمحلال كشيد .

فرشته ي ملكوتي ، اي نزول اجلال كرده لاهوتي ( مادر )

توان به اتمام رساندن تصويرت را در خود نمي بينم و و مي گذارم نقاشيت همانند تمام آرزوهايت ناتمام بماند .

در عجبم كه تو ريشه ي  كدام واژه ي ناتمامي كه در مقامت مات و مبهوت و درمانده شده ام و قلمم ميلرزد .

در مقابل نقاشيت ايستاده و متحيرانه نگاهت ميكنم و ميگويم : مادر ها چقدر به هم شبيهند .

پس نقاشي را ناتمام و بي رنگ بر بوم خيالم باقي مي گذارم چون تو  محبت ، ايثار و تو هميشه بر روي بوم قلب من نقاشي شده هستي .                           ((  دوستت دارم مامان قشنگم...  ))

 

 

مامان قشنگم بدون که هیشه دوست دارم و آرزو میکنم که زودتر بیام پیشت و میخوام بدونی که خیلی دلم واست تنگ شده...

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:50 توسط مـهـشـیـد| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ