تبليغاتX
دادگــاه عــشــق



دادگــاه عــشــق

زندگی با من هر چه کردی گذشت با تنها یادگار من بساز...



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 12:47 روز پنجشنبه هفتم خرداد 1388

خدایا مرا ببخش
اگر ماهی قلبم بر خلاف جریان رود توست

مرا ببخش ، اگر شادابم و جسور
اگر بی عقلم و عاشق

خدایا مرا ببخش
اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام
اگر ذره ذره ی وجودم را از عشق آفریده اند
اگر عشقم گناهی نابخشودنیست
و اگر گناهم را دوست می دارم

خدایا مرا ببخش
مرا ببخش اگر هیچ گاه فراموشت نکرده ام
مرا ببخش اگر شاخه های تاریک ، و علف های هرز را کنار زده ام
و به روشنایی ، و به نور رسیده ام
مرا ببخش اگر باران را با دست های پست خود آلوده ساخته ام
مرا ببخش اگر بر زمینت پای می گذارم
و اگر به شوق دیدن تو در آسمانت ، پرواز می کنم
مرا ببخش اگر با چشمان خود خورشید را
در انبانه ی سینه ام انباشته می کنم
مرا ببخش اگر مترسک باغچه ی قلبم
ایمانم را پرواز داده است
و اگر تو را
در میان خوشه های قلبم پنهان ساخته ام
مرا ببخش اگر فراموش کرده ام نام تو را
و اگر با طنین لب های او
به نام های تو می رسم

خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام
خدایا مرا ببخش

 

آن مدینـه  شهـر پیغمبر(ص) بود           شهر دختـش  بانوی  اطـهر  بود

گرچه قبرش مخفی از انظار ماست            رد پایش در تمـام کوچـه هاست

غم های ما فراموش می شوند ، اما غم جانگداز تو هرگز فراموش نمی گردد.




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 19:59 روز یکشنبه بیستم بهمن 1387

پناهگاهم در میان تمام شب هایم جز خودم و یک اتاق خالی و سکوت ، چیزی بیش نبود ..
وقتی که دلم می گرفت ، وقتی که گریه ام از سر می گرفت ، تنها پناهگاهم خلوت تنهایی بود ...
در طول زندگانیم کسی نپرسید چرا لبخندهایت خشک و بی امید است ..
کسی خلوت تنهاییم را حس نکرد . . .

آسمان بغضش را بر سر من خالی کرد ..
و برای همیشه مرا با سکوت ، رها کرد ..
حتی لحظه ای نشد که گریه ام بدون ابراز محبت نسبت به تو باشد ،

نسبت به تو تنهاترینم ...

شاید اشک هایم را به پایت ریختم تا زندگی را از سر بگیرم ..
شاید گریه هایم را شبانگاهان ستارگان آسما ن برایت نقل کرده باشند ...
شاید سکوتم نشانه زندگی و گذر از بی کسی بود ...
امروز بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ است و برایت می لرزد ،...

 برای دیدنت می خواهم نفسم را در سینه ام برای لحظه ای نیز حبس کنم

و چیزی از دل آشفته خود جلوه گر کنم ...

دل من که گریسته و می گرید و خواهد گریست ...
آری ، پناهگاه من ، تنها جایگاه من عشق من است ....
جایگاهی که دیرینه است که در میان آرزوهایم پنهان شده اند و شاید هم گم کرده ام باشد ... مامن و پناهگاه من در میان سکوت تنهاییم مانده است و می ماند...

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 11:35 روز شنبه بیست و پنجم آبان 1387

امشب سکوت تنهایی، فرصت را به نگاه جستجوگرم داده تا سوار بر پرنده خیال نگاهی ژرف به آنسوی رویا نماید. رویایی که سایه‌ایست از حقیقت. ..

شرم دیدار، صداقت گفتار و مهر کردار، مروارید اشک را در چشمانم به زنجیر دل می‌کشد. قطرات اشک هم‌چون شبنم علاقه، آرام دست مهر خود را بر گونه‌های سردم می‌کشانند و گرمای رفاقت با عشق را با اخلاص به آن‌ها هدیه می‌کنند. ..

صدای التماس بغضی در سینه‌ام، قلب رنجورم را مخاطب می‌سازد و او را به سوی دادگاه عشق در محضر وجدان فرا می‌خواند. قلب رنجوری که خود با کوله‌باری از غم و اندوه مهر را با عشق بر سر سفره‌ی احساس نشانده و صداقت را با وی تقسیم نموده و حال باید به عنوان عضوی بی‌احساس در دادگاه عدالت در میز محاکمه قرار گیرد. ..

سرمای اتهام هم‌چون توده‌ای از یخ، قلب بی‌گناهم را فرا می‌گیرد و سوز سرمای پنهان بهتان سراسر وجودم را می‌پیماید. بار دیگر چشمه‌ی پاک احساس که هنوز نگاه پراحساس مهر را با بغضی خیس به یاد دارد، قطره‌ی گرم اشک را به سوی قلب محصور در سرمای بی‌وفایی رها می‌کند تا شاید بتواند شعله‌ی شمع امید را در سرمای بی‌وفایی روشن نگه دارد....

آنسوتر، بغضی با بدنی کبود و مجروح که لایه‌های سرخ رنگ خون بر سیاهی تازیانه‌های احساسش لخته گشته و چهره‌ی وضو ساخته‌ی حلاج را در خاطرها زنده می‌کند، با چشمانی خیس،نگاهی بی‌ریا به تپش قلبم که لباس اتهام به تن دارد می‌دوزد. گویی او نیز گناهکاری قلب را باور ندارد!! ...

وجدان با جامه‌ای لطیف از عشق بر صندلی عدالت می‌نشیند و با چشمانی پرتردید نگاهی عمیق بر جسم رنجور قلب و دیده‌ی پرالتماس بغض می‌اندازد تا شاید حقیقت را از زیر سایه تردید رها سازد. سیلی از مروارید اشک، حیران مسیر احساس را طی می‌کنند و خود را به داگاه می‌رسانند تا خود شاهد این جدال باشند. ...

بغض با نگاهی عاشقانه به شکافهای تازیانه‌ی مهر بر بدن لطیفش نگاه می‌کند و شیرینی این عشق را با آزاد کردن آهی در سینه نمایان می‌کند و قلب را به راندن این مهر از موطن احساس متهم می‌کند. ...

قلب نیز که با نگاهی گریان، بدن عریان بغض را می نگرد، صدای موزون تپش را به هم می‌بافد و از پذیرایی صادقانه‌ی خود با مهر می‌گوید و سفره‌ی احساس را که با خلوص در مقابل مهر بر زمین چید، به عنوان گواه فرا می‌خواند سایه‌ای از ابهام صحن دل را فرا می‌گیرد. به راستی حقیقت کجاست؟! ...

وجدان پس از مدتی سکوت، نگاه تردید را با نگاهی از امانت معاوضه می‌کند و مهر را که بغضی را در سینه با بی‌مهری خفه کرد و قلبی را که صداقت را به وی ارزانی داشت، با بی‌وفایی شکست و به قصد سفر به ناکجاآباد، احساس را زیر پا نهاد و عشقی را فراموش کرد، پاسخگوی این جفا معرفی می‌کند و دادگاه را با آهی سرد به پایان می‌رساند. ...

 

قیامت بی حسین غوغا ندارد”شفاعت بی حسین معنا ندارد”حسینی باش كه در محشر نگویند”چرا پرونده ات امضاء ندارد

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 7:9 روز چهارشنبه سی ام مرداد 1387

خدایا، وقتی بار امانتت را بهم دادی کوله پشتی ام از عشق لبریز شد و فرشته ها با تعجب نگاهم کردند. حال شونه هام از کوهستان های پربرف سنگین تر است و اگر چراغ لطف تو پیوسته روشن نباشد هرگز نمی تونم این بار را به مقصد برسانم.

خدایا گاهی آن قدر خودم را گم می کنم که نمی تونم تو را پیدا کنم و آنقدر تاریک میشم که روی ماه تو را در جوانترین چشمه هم نمی بینم . خدایا دوست دارم رد مهربانی تو را روی گلابی ها و ریحان ها ببینم و نام خوب تو را از گنجشک های عریان بپرسم ولی...

خدایا گاهی با خود میگم چرا مثله یک درخت به دنیا نیومدم، یک سپیدار سرسبز؟ چرا مثله دریا موج بر نمیدارم و مانند پرنده ها اوج نمی گیرم؟ چرا در آغوش کلمه ها نمی میرم؟ چرا مثله یه شمعم و و سراپا می سوزم؟...

خدایا دستم مو بگیر و با خودت به باغ های رو به باران ببر! من نمی خوام از عقربه های ساعتم عقب بمونم . من نمی خوام در پیاده رو های ابری دنبال صدای صاف تو بگردم.

خدایا دوست دارم در گوشه ای دنج از رنج مقدس ادم ها بنویسم و دعا کنم اشک های گرم عاشقان به دریایی که از کنار دست های تو میگذرد، بریزد...

 

راستی دارم میرم امام رضا واسه همه دعا میکنم شما دوستای گلم هم واسم دعا کنین همتون و دوست دارم خیلی زیاد...

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 14:50 روز یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

 مامانم خيلی دوست دارم.........

مي خواهم تصويرت را بكشم.

تصويرت را مادر

اول صورتت را مي كشم.

براي يك قاب

قاب رنج ، يا يك رنج قاب گرفته .

و بعد خطوط نا تمام صورتت را كه انگار مي خواهند قاب را بشكنند.

اما نه ، اينها يادگار لحظه اي هستند كه قلب قاب شكست و فرو ريخت.

چشمهايت را همانند دريا، بسان اقيانوس لايتناهي هميشه متلاطم كه درون آن موج ميزند از مرواريدهاي بي شمار

كه سالهاست خود را به پيكره ي اين ساحل فرسوده مي كوبند نقش مي كنم.

و گونهايت را ، چون ساحلي كه رد پاي خسته از ايام سطح صاف آن را مواج كرده است .

و لبخندت را كه هميشه تاريخ به زندگي ميخندد و زندگي با تو سر ناسازگاري دارد را .

اي قديسه ي آسماني كه بر روي اين كره خاكي متجلي شدي .

وقتي لبخند ميزني خطوط رنج در ساحل لبهايت پهلو ميگيرد و چين و چروك هاي گره خورده بر پيشانيت روايت سالها درد و رنج را به تصوير مي كشد ، كه گويي رنج ، خنده را مي شكند و خنده ، رنج را .

دوران حياتت هميشه به همين منوال بوده است ، رنج خنده و خنده رنج .

و حال گرفتار شده در رنگين كمان رنگها مي خواهم نقاشي تصويرت را رنگ آميزي كنم .

راستي : چشمانت چه رنگي است ، و من هيچ وقت نتوانستم بفهمم .

رنگ چشمانت را كه انگار انعكاس همه ي چيزهايي است كه ميبيني.

و چشمانت هميشه نمناك از باران دلهره و اضطراب است .

و باران رنگي ندارد.

آري چشمانت همرنگ اشك آسمان است كه بر گونه سرد زمين ميريزد.

پس اشكهايت همچون زلال و پاكي چشمه ها هر بار رنگ خاصي دارد .

رنگ شادي ، رنگ غم ، و رنگ بي رنگي .

و گونه هايت ، زرد نيست ، سرخ فام هم نيست ، به رنگ مهتاب است .

مهتابي ، در نهايت سادگي زيبا و بي رنگ .

و انگشتانت كه گويي انتهاي خطوط نا تمام صورتت را نمايان مي نمايد.

اصلا انگار تو مجموعه ي خطوط نا تمام به جاي مانده در تاريخ هستي .           

خطوط آرزو به استمرار بودن را در تو ، خشونت بي رحمانه روزگار وحشيانه به اضمحلال كشيد .

فرشته ي ملكوتي ، اي نزول اجلال كرده لاهوتي ( مادر )

توان به اتمام رساندن تصويرت را در خود نمي بينم و و مي گذارم نقاشيت همانند تمام آرزوهايت ناتمام بماند .

در عجبم كه تو ريشه ي  كدام واژه ي ناتمامي كه در مقامت مات و مبهوت و درمانده شده ام و قلمم ميلرزد .

در مقابل نقاشيت ايستاده و متحيرانه نگاهت ميكنم و ميگويم : مادر ها چقدر به هم شبيهند .

پس نقاشي را ناتمام و بي رنگ بر بوم خيالم باقي مي گذارم چون تو  محبت ، ايثار و تو هميشه بر روي بوم قلب من نقاشي شده هستي .                           ((  دوستت دارم مامان قشنگم...  ))

 

 

مامان قشنگم بدون که هیشه دوست دارم و آرزو میکنم که زودتر بیام پیشت و میخوام بدونی که خیلی دلم واست تنگ شده...

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 11:45 روز دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

من از عبور پرنده به سوی دریاها

 

 و از سکوت درختان شب خبر دارم

 

  دوباره موسم ابر است و فصل روییدن    

 

 هـوای زندگـی تـازه ای به سـر دارم

                                            اگر چه خاطره ها سایه سار میرفتند 

 

                                             سفر به جنگلی از خویش دورتر دارم

 

                                              دوباره یاد تو را مثل باغ کودکیم                               

                                               همیشه در دل فانوس شعله ور دارم

بیا و با دل من صحبتی مفصل کن

 

 اگر چه درد دلی سخت مختصر دارم

 

  تویی که باغ شقایق نشسته در دستت     

 

   چگونه دست ز دامان عشق بر دارم

                                            بیا و گوش بده دردهای پنهان را                                

                                             به ناله های دل من که بی ثمر دارم

 

                                              هوا هوای بهار است مثل سر پولک

                                               به یاد فصل صداقت دوچشم  تر دارم   

                                             




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 20:56 روز جمعه بیست و چهارم اسفند 1386

بهار نزديکه. اونقدر نزديک که می تونيم پرهای روشن پرستوها رو لمس کنيم و دلتنگی هامونو در صدای خوش قناری ها بشنويم.بهار که مياد سبزه و زندگی رو همراه خودش مياره. خورشيد با سرانگشت گرم و مهربونش پنجره های يخزده رو بيدار ميکنه و همه جا رو پر از عشق و اميد ميکنه.

بهار نزديکه. بهار عطر مزرعه ها و سرسبزی باغ ها رو به ارمغان مياره. بهار دو کوچه بالاتر ايستاده . من...تو ستاره ها ماه و خورشيد همه منتظريم...

بهار طبيعت زيبايی هاست ..اما اين کافی نيست بهار به شرطی ما رو سبز ميکنه که دل هامون از سنگ نباشه و آماده باشه واسه سبز شدن. دل های مهربون در همه فصل ها بهاری اند. دل هايی که خدا رو هيچ وقت فراموش نمی کنن و به فکر همه هستن و واسه سبز شدن و سبز موندن منتظر اشاره بهار نمی مونن.

بهار طبيعت يه پيام کوتاهست . به من و تو...پيامی از ملکوت و عرش تا ما رو از خواب غفلت بيدار کنه. بهار به فکر همه هست... پير و جوان ... فقير و توانگر...واسش فرقی نداره.

اگه بخوايم بهاری باشيم بايد از خودخواهی و تکبر و خودپرستی فاصله بگيريم و به فکر همه باشيم.

بهار به شرطی قشنگه که همه از اون بهره ببرند و با يه دل خوش به استقبالش برن. اونی که دستش خاليه و هزار جور بدهکاری و گرفتاری داره براش چه فرقی داره که بهار کی بياد و چطور بياد.

ما بايد کاری کنيم که بهار امسال قشنگتر از بهار پارسال باشه و اين کار آسون نميشه جز با همدلی و مهربانی و و به فکر ديگران بودن...

و چه خوبه که همه به فکر همديگه باشيم و بتونيم کميکی واسه هم کنيم.............

عيد همتون مبارک ساله خوبی داشته باشيد همتون و دوست دارم کمتر از خدامو بيشتر از خودم...

 

 

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 11:32 روز چهارشنبه دهم بهمن 1386

 

از زمزمه دل تنگيم از همهمه بيزاريم

نه تاقت خاموشى نه ميل سخن داريم

آوار پريشانيست رو سوى چه بگرزيم

هنگامه هيرانيست خود را به كه بسپاريم

 

تشويش هزار پايان وسواس هزار اما

يك عمر نمى خيزيم در خويش چه ها داريم

دردا كه هدر داديم آن زات گرامى را

تيغيم و نمى بريم ابريم و نمي باريم

 

از زمزمه دل تنگيم از همهمه بيزاريم

نه تاقت خاموشى نه ميل سخن داريم

ما خويش ندانسيتيم  بيداريمان از خواب

گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم

 

دوران شكوه باد از خاطرمان رفته ست

امروز كه صف در صف   خشكيده وبى باريم

از زمزمه دل تنگيم از همهمه بيزاريم

نه تاقت خاموشى نه ميل سخن داريم

 

 

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

اميد به رهاى نيست وقتى همه ديواريم

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 19:48 روز دوشنبه دوازدهم آذر 1386

سلام...

 دوستای خوب و گل و مهربون خودم ...

خوبيد...

چه خبرا چی کارا می کنيد...

در سلامتی کامل به سر می بريد...

يه چند وقتی ديگه آپ نميکنم آخه امتحاناتم شروع شده و ميخوام مثله يه دختر خوب درس بخونم...

واسم دعا کنيد که همش و با نمره های خوب پاس کنم ...

راستی يه تغييراتی تو وب دادم بگين خوب شده يا نه؟

همتون و خيلی خيلی دوست دارم...

به اميد موفقيت بيشتر واسه همه...

 

  

 

من هنوز تو را دارم...

گاهي كه دلم...
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد...
چشمهايم را فراموش مي كنم...
اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند...
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس...
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست...
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد...
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند...
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست...
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد...
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد...
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد...
از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است...
من هنــوز تورا دارم....

                          

                                                            

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 23:2 روز سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

از سنگ ها و فلز ها فاصله می گيرم و به عشق نزديک می شوم . کمی به درختان فکر می کنم و به شاخه هايی که با نام تو پرنده ميشوند و به پرنده هايی که بالهايشان گاهی بالاتر از آسمان می رود.

وقتی همه گياهان خوابيده اند، خودم را در شادترين شبنم تماشا می کنم و به ياد تو می افتم که يک روز آينه ای به من دادی و گفتی دلت را با اين آينه آشتی بده!...

باور کن دلم می خواهد تا صبح قيامت روبه رويت بنشينم و با تو حرف بزنم، حرف هايی تازه تر از بهار، حرف هايی از جنس دل های بيقرار. حرف هايی که هيچ پنجره ای نه ديده و نه شنيده باشد.

از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله ميگيرم و به تو نزديک می شوم . کمی به ابر ها فکر ميکنم که هميشه دستهايشان پر از باران است .

آيا کسی در آسمان ها مرا می شناسد؟ آيا می توانم همراه تو در باغهای فرشتگان قدم بزنم؟ آيا کسی در آنجا به من سيب تعارف خواهد کرد؟ آيا اجازه خواهم داشت هر وقت که دلم بخواهد در وصف تو شعر بگويم؟

ای زلالی ترين آيه هستی! اگر تو بهترين نباشی پس چيستی؟ من ايمان دارم اگه چشم ستاره ها به تو بيفتد تا ابد ساکن زمين خواهند شد.

از خودم فرسنگ ها فاصله می گيرم و بی آنکه به جزر و مد دريا فکر کنم، نام تو را روی پيشانی ساحل می نويسم...

                                                         " دوست دارم...."

 

                                 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



FreeCod Fall Hafez