گاهی از اين داستانهايی که وجود دارند خسته ميشم از اين پايان های خسته کننده از اين روز مره گی های بی ترديد ... يا اطمينان های بی معنی که به نسيمی گذرا رها ميشوند ... يا دوست داشتن های نا تمام ... از اين خوشحالی های محکوم به ناراحتی...ازاين آخره، خنده ها که گريه است ... خدايا برای تو مينويسم برای معصوميتی که به انسان ها دادی و به وقاحتی که به آنها بخشيدی ... خدايا چقدر به تو احتياج دارم و نمی فهمم چقدرتنهايم با آدمهايی که شکستن چون نفس کشيدنشان است ... چقدر خسته ام از اين همه آدم از اين همه ستاره نورشان به نزديکترين سياره ها هم نمی رسد ... چقدر گاهی دلم برای خودم تنگ ميشود و چقدر پر توقع و چقدر پر اشتباه.... خدايا برای تو مينويسم که وقتی روی زمين به جرم زن بودن رهايم کردی فکر نکردی که چقدر از تنهايی می ترسم چقدر از تاريکی می ترسم .....................
چقدر از فکر کردن و بی نتيجه ماندن چقدر از اميدوار شدن چقدر از اين همه بی اعتمادی درد ميکشم
خدايا روز تمام می شود و من به شب مينشينم و گاهی چقدر دلم ميخواهد روز ديگر در کار نباشد و اين جرم است ... من حرف ميزنم دروغ نميگويم
خسته ام خسته احتياج دارم فقط سرم را ميا ن دستهايم بگيرم و سالها بدون صدايی که نگرانم کند صدايی که بشکنم صدايی که حضورش حضورم را ناديده بگيرد ... فقط نفس بکشم ديگر ميخواهم بدون علامت سوال زندگی کنم ....
خدايا بگذار بخوابم احتياج دارم به يک خواب عميق
دلم گرفته
چراغ های رابطه تاريکند و کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد.

تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم

سلام
سلام دوستای گلم
ممنون که لطف می کنین و بهم سر می زنین
یه خبر دارم واستون..........
یکی از دوستای وبلاگ نویسمون یه مسابقه طراحی کرده
اینم وبلاگشه برین بد نیست

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي ست !آنان که از گذشته خود عبرت نمي گيرند چاره اي جز تکرار آن ندارند و اينجاست که فهميدم چرا زندگي ما تکراري ست !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من بنای حق را در هم کوبيدم
با دستهای عشق
من شاديهايم را معامله کردم
با ذره ای ازاندوه لاله
منم آسمان را به اشک کشيدم
وکوير را با خنده پر کردم
من گلورا به خنجر
و ساقه های گندم را به نوازش داس معتاد کردم!
به کويرآموختم زخمهايش را
با نمک مرهم کند!
من برای تنهايی عشق شقايق دشت دور
به وحشت افتادم
و،ا و را از ايمان خود ترساندم!![]()
![]()
![]()

ماه عشق در راه است از پشت ابرهای روزگار می آيد و بر دلهای ما می تابد ماه عشق ماه مهمانی کريمترين کريمان و مهربانترين مهربانان است. همه ما سر سفره او می نشينيم و عشق و ايمان را با تمام وجود حس می کنيم



