غروب پاییز بود و منم مست دلتنگی ام . نم نمک قدمی می زدم و بی هدف در کوچه پس کوچه های بی قراری می رفتم به یه نا کجا آبادی ، داشتم با زندگی دست و پنجه نرم می کردم .
آره ، داشتم کم آوردنمو دیگه باور میکردم . خسته و تنها می رفتم فقط به دور دستها خیره شده بودم . یه تک درختی روی یه بلندی یه جورایی من و جذب خودش کرد . رفتم کنارش و دیدم ای دل غافل این که از من حالش بد تره !
برگای رنگ و وارنگش ریخته بودن روی زمین. بهش گفتم تو هم مثل خودمی ، هیچکس رو نداری ، همه تنهات گذاشتن ، تو هم نا امیدی مثل خودم ، همه چیز رو از دست دادی ، دلت به چی خوشه وقتی یک برگ هم نداری .
نا امید تر راه افتادم تا برم . چند قدمی نرفته بودم که خیال کردم یکی داره صدام می کنه .
برگشتم و دیدم یه پرنده رو شاخه های خشک این درخت داره لونه میسازه ، یهو جا خوردم ، یه حسی پیدا کردم حس بودن ، حس خواستن . این درخت خشکیده پناه یه پرنده شده ، همدم و همسایه پرنده .
احساس کردم وجدانم می خواد حرف بزنه. بهم گفت این درخت و ببین به امید بهار سال آینده که دوباره شکوفه بده توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده همدمشه و تونسته یه کاری انجام بده . اما تو چی ؟ توهم باید به خودت امید بدی ...
این امید که ..............
آره دوستای گلم همه ما باید امید داشته باشیم ...

![]()
![]()
![]()
البته كه سعي مي كنيم86400 تا آخرين ريال را خرج كنيم!
هر كدام از ما يك چنين بانكي داريم: بانك زمان.
هر روز صبح در بانك زمان شما 86400 ثا نيه اعتبار ريخته مي شود و
آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد.
هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود .
الآن ما با اين مدت زمان چی کار می کنيم؟؟؟
حتما واسم بنویسین که الان چی کار میکنین ؟ یادتون نره ها![]()
![]()
![]()
من منتظر جواباتون هستم![]()
![]()
![]()
تصور كنيد بانكي داريد كه در ان روز هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز ميشود وشما تا اخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج كنيد چون آخر شب حساب شما خود به خود خالي ميشود.
در اين صورت شما چه كار خواهيد كرد؟؟
....................................................![]()



