کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر می کرد در دايره قسمت نازيبايی تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .
کلاغ غمگينانه گفت: کاش خداوند اين لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست . فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند
سياه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.
وکلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت: سياه ، چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنينی . زيبايی ات را بنويس و اگر تو نباشی، جهان من چيزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دريغ نکن .
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، اين منم که دوستت دارم ؛ سياهی ات را و خواندنت را .
و کلاغ خواند . اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را .
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد .

وقتی تو رفتی ساقه های خاطراتم به تو شکسته شد
وقتی تو رفتی پنجره های قلبم رو به ماتم گشوده شد
وقتی تو رفتی زندگی هم رفت
وقتی زندگی رفت خاطره ها هم به دنبال تو رفتند
و اما اکنون که نيستی
با چه کسی از دلتنگی ام بگويم
با چه کسی از غربت ، غريب جاده ها را طی کنم
اکنون در گوش چه کسی پيوندهای جاويد را زمزمه کنم
ای خوب
همزاد هميشگی گل های بهاری
وقتی تو رفتی شدم برگ آويخته به درخت خزان عمر
بيا و نسيم آسا گذری کن تا به جنبش در آيد تن فرسوده من....

اينجا که دنيا اسمشه ، غربت نشينی رسمشه
با ما که دل پاکيزه ايم ، گويی هميشه خصمشه
دنيا يه روز خودکشيه ، يه روز پر از دلخوشيه
اما برای ما فقط ، يه تابلو نقاشيه
عشق های بی دست و بی پا ، يخ زده در دست های ما
آی روزگار ما زنده ايم ، نفس نکش به جای ما
آی آدما بسه ديگه ، اين برزخه يا زندگی
مونديم جدا ازهمديگه ، فقط به جرم سادگی

پدر
اول نامش (پ) . آن جا که "پاکی" ازاومی آموزد..![]()
دوم نامش (د) . آن جا که "دوستی" شکل می گیرد..![]()
سوم نامش (ر) . آن جا که "رحمتی" می شود..![]()
اینک حاصل هم آغوشی .پاکی و دوستی و رحمت می شود
پــــــد ر![]()

روز پدر رو به بابای خودم و همه باباهای خوب دنیا تبریک میگم
باباجونم روزت مبارک خیلی دوست دارم![]()
![]()
![]()

ای کاش آييه ای داشتم
تا خلوت انديشه هايم را در آن ببينم
کاش خورشيدی به من می دادی
تا بتوانم از کوچه های تاريک رد شوم
ای کاش می توانستم از سايه هاس اطلسی عکسی در آب بيندازم
کاش می توانستم وجودم را از عشق تو سرشار کنم
ای کاش شب ها در اندوه يک نور فانی نمی شدند
ای کاش آدمک ها ی بدل جايگزين صداقت نمی شدند





