تبليغاتX
دادگــاه عــشــق

دادگــاه عــشــق

زندگی با من هر چه کردی گذشت با تنها یادگار من بساز...

 

من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم

 

من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم

 

من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم

 

من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم

 

من صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختم

 

من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم

 

من گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختم

 

من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم

 

من ایمین را از کودکان معصوم آموختم

 

و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم

 

 


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


دعوت دوباره...

 

رمضان یک فرصت بی نظیر و استثنایی است برای آشتی با خداوند و خویشتن خویش . رمضان یک سفره گسترده و بی ریا و صمیمی است برای همه کسانی که می خواهند غرور و کینه و خود خواهی و سرکشی را دور بریزند و متواضعانه مهمان او باشند . رمضان یک تلنگر است بر شیشه روح ما تا از خواب گران برخیزیم و از لحظه لحظه باقیمانده عمر به نحو احسن استفاده  کنیم . رمضان یک پیمان شفاف و بی نقص است بین ما  بندگان گناهکار و شرمنده با خداوند مهربان و بزرگی که رحیم و توبه پذیر است . رمضان رودخانه ای است روشن و مواج که ما برگ های زرد و شکننده را به دریای رحمت الهی وصل می کند .

رمضان یک نگاه تازه است ، نگاهی که من و شما باید به روز های از دست رفته بیندازیم و کلاهمان را قاضی کنیم و ببینیم در کوله بارمان برای قیامتی که در پیش است چه چیزی اندوخته ایم چند دل شکسته را ترمیم کرده ایم ، چند دست دراز شده به سویمان را به گرمی فشرده ایم . چقدر بر زخم های دیگران مرهم بوده ایم و چند بار خود را در آینه وجدان برانداز کرده ایم .

رمضان یک مهربانی بی کرانه ای است مهربانی پروردگاری که همیشه سایه لطفش بر سر ما گسترده است اما افسوس و هزار افسوس که گاهی او را فراموش می کنیم . رمضان یک دعوت دوباره است دعوتی برای توبه و آشتی و دست کشیدن از گناهان ریز و درشت .

خوب است که به این دعوت الهی صادقانه لبیک بگوییم و زمزمه کنیم :

صد باز گناه و توبه و باز گناه         یک بار هم از توبه شکستن توبه

آری باید به استقبال ماه رمضان برویم و خانه دل را برای پزیرایی از"دوست" آب و جارو کنیم و عاشقانه به او بگوییم :

جز تو دگری جای نگیرد در دل           دل جای تو شد جای کس دیگری نیست

 

 


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت


دست من نيست گاهی وقتا روزم آفتابی نميشه

حتی با معجزه عشق آسمون آبی نميشه

دست من نيست گاهی وقتا تلخ و بی حوصله ميشم

بين ما ، بين من و تو ، من خودم فاصله ميشم

يه شبايی باد و بارون ميزنه به برگ و بارم

اون شبا هوای آشتی حتی با خودم ندارم

يه روزايی ابر تيره منو می بره از اينجا

می بره اونور ديروز ، گم ميشم اون دور ِ دورا

ميدونم گاهی بلور قلبتو ميشکنه حرفام

صبر تو به سر رسيده از من و سرگشتگی هام

با گذشت به من نگاه کن ، تو که ميبينی چه تنهام

رو نگردون از من ای خوب ، اگه بدترين دنيام

وقتی که دور ميشم از تو ای هوای مهربونی

غم رو تو چشات ميبينم اما ای کاش که بدونی

من ِ گمشده ، من ِ بد ، با همه سرگشتگی هام

تو رو از هميشه بيشتر ، بيشتر از هميشه ميخوام .

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت


سلام

دوستای گلم

خوبيد مهربون های گل

يه خبر مهم ، خيلی خيلی هم مهمه

فردا سه شنبه تولدمه 13/6

دارم ميشم 20 ساله

ايشالله که 100 ساله بشم

نه 100 کمه 120

ساله شم نه 120سال کمه

ايشالله هميشه زنده باشم

کادو يادتون نره هاااااااااا

منتظر حضور گرم و صميميتون هستم

خيلی خيلی دوستون دارم

موفق باشيد و شاد

 

 

 

 

 

اينم کيک تولد ...........

 

                                                           

 

 

 

 

                                        

راســـتی.............

                                                                           

 

 

 

                                                       


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


در آغاز

يكي بود، و فقط آن يكي بود

در آغاز، يكي بود خوب و دوست داشتني. يكي بود كامل و متعالي. يكي بود بزرگ و لايتناهي. بخشنده مهرباني که گنجينه اي از هدايا براي بخشش با خود داشت؛ و بايد کسي مي بود تا مهربان، بي حساب از رحمت خود بر او ببخشد و از هداياي بي شمارش او را نصيب گرداند.

"گنجي بود پنهان، خواست آشکار شود، پس خلق را بيافريد." و اين داستان خلقت بود.

در ميان مخلوقات، يكي بود كه متفاوت مي نمود. و آن انسان بود كه از همه تشنه تر بود. خدا به فرشتگان گفت: "من چيزي در مورد انسان مي دانم كه شما نمي دانيد." پس خداوند بهترين و ارزشمندترين بر او بخشيد و انسان از روح الهي برخوردار شد.

انسان در آغوش خداوند سر بر سينه او داشت. خداوند عاشق انسان و انسان محبوب خداوند اما روزي ……

اين داستان تكراري قرنهاست كه سينه به سينه نقل مي شود. اما انسان ارزشمندترين هديه الهي را به باد فراموشي سپرده و در عين سردرگمي و بي پناهي، آغوش امن و گرم خداوند را از ياد برده است.

اما من، تو، و همه ما، بعضي وقت ها، طور ديگر مي شويم توي دلمون يه سوزش عجيبي احساس مي كنيم. نمي دونيم واسه چي دلتنگيم. توي ذهنمون شعله كوچيكي سوسو ميزنه. شايد خاطره اي مبهم از گذشته هاي دور و شايد هم ندايي آشنا كه ما را صدا مي زند

" او آمده او هم اكنون هم اينجاست "

 

 

 


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت