چگونه باور کنم؟...
اين سوی خاکريزهای عاشقی،
آن سوی رزهای غنچه های تب دار،
دلی هست که به خاطرات می تپد و
با بودنت جان می گيرد و تو بی صداتر
از گذر زمان شرح دلتنگی هايم را شنيدی
و حا با وجود همه خار ها و خزان ها تنهايم می گذاری؟
پس من چگونه باور کنم با تو بودن رابه
دلم تنگ شده است برای شنيدن صدايت
پس می نويسم از غربت بی تو بودن ....


ترانه هميشگی...
هزار بار چشمانت را سروده ام
هزار بار ديگر نيز می سرايم
تا جهان يکسره شعری شود
در چشمان تو
و کبوتران بی آرام دستانت را
پرواز خواهم داد
تا کوچه کوچه داستانگونه های تو را بازگو کنند
هزاران بار عشق تو راگريسته ام، هزار بار ديگر ميگريم
تا جهان يکسره رودی شود، فراخور دريای سينه تو
تا درآسمان گمشده غروب ، تو را فرياد کنند!


۱۱/۷/۸۶


