تبليغاتX
دادگــاه عــشــق

دادگــاه عــشــق

زندگی با من هر چه کردی گذشت با تنها یادگار من بساز...

از سنگ ها و فلز ها فاصله می گيرم و به عشق نزديک می شوم . کمی به درختان فکر می کنم و به شاخه هايی که با نام تو پرنده ميشوند و به پرنده هايی که بالهايشان گاهی بالاتر از آسمان می رود.

وقتی همه گياهان خوابيده اند، خودم را در شادترين شبنم تماشا می کنم و به ياد تو می افتم که يک روز آينه ای به من دادی و گفتی دلت را با اين آينه آشتی بده!...

باور کن دلم می خواهد تا صبح قيامت روبه رويت بنشينم و با تو حرف بزنم، حرف هايی تازه تر از بهار، حرف هايی از جنس دل های بيقرار. حرف هايی که هيچ پنجره ای نه ديده و نه شنيده باشد.

از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله ميگيرم و به تو نزديک می شوم . کمی به ابر ها فکر ميکنم که هميشه دستهايشان پر از باران است .

آيا کسی در آسمان ها مرا می شناسد؟ آيا می توانم همراه تو در باغهای فرشتگان قدم بزنم؟ آيا کسی در آنجا به من سيب تعارف خواهد کرد؟ آيا اجازه خواهم داشت هر وقت که دلم بخواهد در وصف تو شعر بگويم؟

ای زلالی ترين آيه هستی! اگر تو بهترين نباشی پس چيستی؟ من ايمان دارم اگه چشم ستاره ها به تو بيفتد تا ابد ساکن زمين خواهند شد.

از خودم فرسنگ ها فاصله می گيرم و بی آنکه به جزر و مد دريا فکر کنم، نام تو را روی پيشانی ساحل می نويسم...

                                                         " دوست دارم...."

 

                                 

 


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت


 وخدا یکی بود

 و یکی چگونه می توانست باشد؟

 هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

 وخدا کسی که احساسش کند، نداشت

 عظمت هاهمواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند

 خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد

 و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد

 وقدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

 وغرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند

 وخدا عظیم بود وخوب وزیباوپر اقتدار و مغرور

. ...اما کسی نداشت

 و خدا آفریدگار بود

 وچگونه می توانست نیافریند

....زمین را گستردوآسمانها را بر کشید

 و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

 وبا نبودن چگونه توانستن بود؟

 و خدا بود وبا او عدم بود

 حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم

....و حرفهایی است برای نگفتن

 حرف های خوب وبزرگ و ماورایی همین هایند.

.....و سرمایه هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد

 و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

 درونش از آنها سرشار بود

 و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

 و خدا بود وعدم

 جز خدا هیچ نبود

 در نبودن ،نتوانستن بود

 بانبودن نتوان بودن

 و خدا تنها بود

 هرکسی گمشده ای دارد

.....و خدا گمشده ای داشت

                                                                                                    دوستتون دارم...


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت