از زمزمه دل تنگيم از همهمه بيزاريم

نه تاقت خاموشى نه ميل سخن داريم

آوار پريشانيست رو سوى چه بگرزيم

هنگامه هيرانيست خود را به كه بسپاريم

 

تشويش هزار پايان وسواس هزار اما

يك عمر نمى خيزيم در خويش چه ها داريم

دردا كه هدر داديم آن زات گرامى را

تيغيم و نمى بريم ابريم و نمي باريم

 

از زمزمه دل تنگيم از همهمه بيزاريم

نه تاقت خاموشى نه ميل سخن داريم

ما خويش ندانسيتيم  بيداريمان از خواب

گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم

 

دوران شكوه باد از خاطرمان رفته ست

امروز كه صف در صف   خشكيده وبى باريم

از زمزمه دل تنگيم از همهمه بيزاريم

نه تاقت خاموشى نه ميل سخن داريم

 

 

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

اميد به رهاى نيست وقتى همه ديواريم

 


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت