امشب سکوت تنهایی، فرصت را به نگاه جستجوگرم داده تا سوار بر پرنده خیال نگاهی ژرف به آنسوی رویا نماید. رویایی که سایهایست از حقیقت. ..
شرم دیدار، صداقت گفتار و مهر کردار، مروارید اشک را در چشمانم به زنجیر دل میکشد. قطرات اشک همچون شبنم علاقه، آرام دست مهر خود را بر گونههای سردم میکشانند و گرمای رفاقت با عشق را با اخلاص به آنها هدیه میکنند. ..
صدای التماس بغضی در سینهام، قلب رنجورم را مخاطب میسازد و او را به سوی دادگاه عشق در محضر وجدان فرا میخواند. قلب رنجوری که خود با کولهباری از غم و اندوه مهر را با عشق بر سر سفرهی احساس نشانده و صداقت را با وی تقسیم نموده و حال باید به عنوان عضوی بیاحساس در دادگاه عدالت در میز محاکمه قرار گیرد. ..
سرمای اتهام همچون تودهای از یخ، قلب بیگناهم را فرا میگیرد و سوز سرمای پنهان بهتان سراسر وجودم را میپیماید. بار دیگر چشمهی پاک احساس که هنوز نگاه پراحساس مهر را با بغضی خیس به یاد دارد، قطرهی گرم اشک را به سوی قلب محصور در سرمای بیوفایی رها میکند تا شاید بتواند شعلهی شمع امید را در سرمای بیوفایی روشن نگه دارد....
آنسوتر، بغضی با بدنی کبود و مجروح که لایههای سرخ رنگ خون بر سیاهی تازیانههای احساسش لخته گشته و چهرهی وضو ساختهی حلاج را در خاطرها زنده میکند، با چشمانی خیس،نگاهی بیریا به تپش قلبم که لباس اتهام به تن دارد میدوزد. گویی او نیز گناهکاری قلب را باور ندارد!! ...
وجدان با جامهای لطیف از عشق بر صندلی عدالت مینشیند و با چشمانی پرتردید نگاهی عمیق بر جسم رنجور قلب و دیدهی پرالتماس بغض میاندازد تا شاید حقیقت را از زیر سایه تردید رها سازد. سیلی از مروارید اشک، حیران مسیر احساس را طی میکنند و خود را به داگاه میرسانند تا خود شاهد این جدال باشند. ...
بغض با نگاهی عاشقانه به شکافهای تازیانهی مهر بر بدن لطیفش نگاه میکند و شیرینی این عشق را با آزاد کردن آهی در سینه نمایان میکند و قلب را به راندن این مهر از موطن احساس متهم میکند. ...
قلب نیز که با نگاهی گریان، بدن عریان بغض را می نگرد، صدای موزون تپش را به هم میبافد و از پذیرایی صادقانهی خود با مهر میگوید و سفرهی احساس را که با خلوص در مقابل مهر بر زمین چید، به عنوان گواه فرا میخواند سایهای از ابهام صحن دل را فرا میگیرد. به راستی حقیقت کجاست؟! ...
وجدان پس از مدتی سکوت، نگاه تردید را با نگاهی از امانت معاوضه میکند و مهر را که بغضی را در سینه با بیمهری خفه کرد و قلبی را که صداقت را به وی ارزانی داشت، با بیوفایی شکست و به قصد سفر به ناکجاآباد، احساس را زیر پا نهاد و عشقی را فراموش کرد، پاسخگوی این جفا معرفی میکند و دادگاه را با آهی سرد به پایان میرساند. ...
قیامت بی حسین غوغا ندارد”شفاعت بی حسین معنا ندارد”حسینی باش كه در محشر نگویند”چرا پرونده ات امضاء ندارد



