تبليغاتX
دادگــاه عــشــق



دادگــاه عــشــق

زندگی با من هر چه کردی گذشت با تنها یادگار من بساز...



نویسنده : مـهـشـیـد ; ساعت 7:9 روز چهارشنبه سی ام مرداد 1387

خدایا، وقتی بار امانتت را بهم دادی کوله پشتی ام از عشق لبریز شد و فرشته ها با تعجب نگاهم کردند. حال شونه هام از کوهستان های پربرف سنگین تر است و اگر چراغ لطف تو پیوسته روشن نباشد هرگز نمی تونم این بار را به مقصد برسانم.

خدایا گاهی آن قدر خودم را گم می کنم که نمی تونم تو را پیدا کنم و آنقدر تاریک میشم که روی ماه تو را در جوانترین چشمه هم نمی بینم . خدایا دوست دارم رد مهربانی تو را روی گلابی ها و ریحان ها ببینم و نام خوب تو را از گنجشک های عریان بپرسم ولی...

خدایا گاهی با خود میگم چرا مثله یک درخت به دنیا نیومدم، یک سپیدار سرسبز؟ چرا مثله دریا موج بر نمیدارم و مانند پرنده ها اوج نمی گیرم؟ چرا در آغوش کلمه ها نمی میرم؟ چرا مثله یه شمعم و و سراپا می سوزم؟...

خدایا دستم مو بگیر و با خودت به باغ های رو به باران ببر! من نمی خوام از عقربه های ساعتم عقب بمونم . من نمی خوام در پیاده رو های ابری دنبال صدای صاف تو بگردم.

خدایا دوست دارم در گوشه ای دنج از رنج مقدس ادم ها بنویسم و دعا کنم اشک های گرم عاشقان به دریایی که از کنار دست های تو میگذرد، بریزد...

 

راستی دارم میرم امام رضا واسه همه دعا میکنم شما دوستای گلم هم واسم دعا کنین همتون و دوست دارم خیلی زیاد...

 




دسته بندی :

لینک مطلب



FreeCod Fall Hafez