در آغاز

يكي بود، و فقط آن يكي بود

در آغاز، يكي بود خوب و دوست داشتني. يكي بود كامل و متعالي. يكي بود بزرگ و لايتناهي. بخشنده مهرباني که گنجينه اي از هدايا براي بخشش با خود داشت؛ و بايد کسي مي بود تا مهربان، بي حساب از رحمت خود بر او ببخشد و از هداياي بي شمارش او را نصيب گرداند.

"گنجي بود پنهان، خواست آشکار شود، پس خلق را بيافريد." و اين داستان خلقت بود.

در ميان مخلوقات، يكي بود كه متفاوت مي نمود. و آن انسان بود كه از همه تشنه تر بود. خدا به فرشتگان گفت: "من چيزي در مورد انسان مي دانم كه شما نمي دانيد." پس خداوند بهترين و ارزشمندترين بر او بخشيد و انسان از روح الهي برخوردار شد.

انسان در آغوش خداوند سر بر سينه او داشت. خداوند عاشق انسان و انسان محبوب خداوند اما روزي ……

اين داستان تكراري قرنهاست كه سينه به سينه نقل مي شود. اما انسان ارزشمندترين هديه الهي را به باد فراموشي سپرده و در عين سردرگمي و بي پناهي، آغوش امن و گرم خداوند را از ياد برده است.

اما من، تو، و همه ما، بعضي وقت ها، طور ديگر مي شويم توي دلمون يه سوزش عجيبي احساس مي كنيم. نمي دونيم واسه چي دلتنگيم. توي ذهنمون شعله كوچيكي سوسو ميزنه. شايد خاطره اي مبهم از گذشته هاي دور و شايد هم ندايي آشنا كه ما را صدا مي زند

" او آمده او هم اكنون هم اينجاست "

 

 

 


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت