چگونه باور کنم؟...

 

اين سوی خاکريزهای عاشقی،

آن سوی رزهای غنچه های تب دار،

دلی هست که به خاطرات می تپد و

با بودنت جان می گيرد و تو بی صداتر

از گذر زمان شرح دلتنگی هايم را شنيدی

و حا با وجود همه خار ها و خزان ها تنهايم می گذاری؟

پس من چگونه باور کنم با تو بودن رابه

دلم تنگ شده است برای شنيدن صدايت

پس می نويسم از غربت بی تو بودن ....

ثانیه ها عاشق میشن به حرمت صدای تو


 

نوشته شده توسط مـهـشـیـد در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 21:6 موضوع | لینک ثابت